تبلیغات
۩۞۞ خیال ۞۞۩ - آسمان
تاریخ : پنجشنبه 1 بهمن 1388 | 11:58 ق.ظ | نویسنده : amin ahmadi

بعضی وختا یه چیزی از درون آدمو به یه كارایی وادار میكنه یا یه ندایی بهت می گه كه این كلرو بكن و اونو نه .

تصمیم گیری هم خیلی سخته تو این حالت .

منظورم از این حرفا اینه كه در هر لحظه یه حسی هست كه باعث زندگی می شه ، حالا چه پول باشه چه عشق و چه وچه وچه.......

من خیلی آدم حساسی هستم و همیشه سعی می كنم احساسات دوران كودكی رو حفظ كنم ،  اما هر چقدر به جلو می رم یه مساعلی كار رو دشوار می كنه

چه مساعلی؟ میگم .

من از اول بچگیم چند تا دوست داشتم كه مصل همه چند تایی یا بهتر بگم بیشترشون دختر بودن، ولی بین همه ی اونا یك دختری بود و هنوزم هست كه دل من رو مال خودش كرده و من هر كاری می كنم كه رها بشم ولی نمی شه .یعنی هر چقدر شعی می كنم ازش رها بشم بیشتر بهش دل بسته می شم ، موقعیت خیلی سختیه

و من از این می ترسم كه اونو از دست بدم.

من هر روز صبح میرم میدوم و اون سه روز در هفته صبح كلاس داره هر روز می بینمش اما نمیتونم حتی خودمو بهش نشون بدم . قلبم تندتند میزنه پا هام از رفتن عاجز می شن .سرم گیج  میره .ولی نمی تونم كه نیمشه........ عاشقشم و اگه نباشه میمیرم ولی هم خمشگله هم شی تون و من می دونم كه رقیبام با بالا رفتن سنش زیاد میشه .سخته به خدا .

از یه طرف نمی دونم اگه بهش بگم چی می شه  و چه عكس العملی انجام میده.

چی كار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




طبقه بندی: شعر،

  • تراکتور
  • سماق
  • ضایعات