تبلیغات
۩۞۞ خیال ۞۞۩ - حال می توانم بخندم
تاریخ : شنبه 1 خرداد 1389 | 04:13 ب.ظ | نویسنده : amin ahmadi
دیر گاهی بود که شادی را

پنجره های باز آزادی را

 همه زندگی در این آبادی را

صدای جویی های پر از آب

پروانه های درون قاب

این همه باده و جام و شراب

حتی گام هیم بر آفتاب را

فراموشی رنگی زده بود سیاه

می کشان با خود مرا به همراه

و فرو می رفتم هر لحظه در این چاه

تا که آمد با نگاهش

قطره قطره گام هایش

لکه های ابر قلبم را بشست

زان سبب حال می توانم بخندم

می توانم از ته دل بخندم





طبقه بندی: شعر،

  • تراکتور
  • سماق
  • ضایعات