تبلیغات
۩۞۞ خیال ۞۞۩ - برفی که باریده برسیه پر های زاغم
تاریخ : شنبه 11 اردیبهشت 1389 | 02:00 ب.ظ | نویسنده : amin ahmadi

دوستی دارم ببین از یاد او شادم همی

 

من به یادش با هوایش سبز و آبادم همی

 

او چرا با من نباشد باده در جامم نباشد؟

 

لحظه ای شیرین از این عمر ،پس چرا کامم نباشد؟

 

این همه سوز است و سرما این همه سنگ و ره ما

 

ما پیاده تو سواری ما غلام و تو شه ما

 

می زنم هر دم ز تو دم می نوازم ساز ماتم پس چرا؟

 

می روی بر پشت سر جا مینهی این خسته را

 

می بری هر جا که خواهی قلب این بشکسته را

 

تو دلی داری به چنگ و من همی سینم دریدست

 

از برای عشق تو زین وجود روح هم پریدست

 

تو اگر عشقم نخواهی یک کلام گویو خلاص

 

قلب من در سینه ام نه بر تو دارم التماس

پ.ن

از همه ی دوستانی که به من سر زدن و نظر دادن مرسی

و یه تشکر مخصوص از( پرنسس ) که خیلی به من لطف داره و ما هر چی داریم از آن اوست و با اوست ،و اگه راهنمایی های به موقش نباشه که من هیچی دیگه . کلآ حال دادین که بهم کمک کردین و می کنین........

 




طبقه بندی: شعر،

  • تراکتور
  • سماق
  • ضایعات