تبلیغات
۩۞۞ خیال ۞۞۩ - شمع های خاموش
تاریخ : پنجشنبه 13 اسفند 1388 | 11:53 ق.ظ | نویسنده : amin ahmadi
در اتاقم بودم
آن اتاقی که دگر نور نداشت
کاش می شد کسی باشد و بنماید راه
چاره ای باید کرد!
در اتاقم سرما همه را می کوبد
نه دکر جایی نیست
پس به در خواهم شد
مانده ام حیران من
پس جرا هیچ نباشد پیدا؟؟؟؟
در زمان های دور هر که را شمعی بود
شهر ما روشن بود
چلچله ها بودند جامه ی نو تن بود
                     یادش خوش باد
دیر گاهیست که آن شهر سپید جامه ی نو دوخته
جامه ای کز سر و رویش ستم می بارد
جامه ای همچون شب
من دارم  تو داری ما داریمو ....
شمع هایی خاموش
شمع نا روشن ماند


طبقه بندی: شعر،

  • تراکتور
  • سماق
  • ضایعات